close
تبلیغات در اینترنت
پیامک به مناسبت شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام)

درباره وبلاگ

مطالب پربازدید
نظرسنجي
طراحی قالب وبلاگ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟






آمار بازديد
افراد آنلاین : 1
بازديد امروز: 22
بازديد ديروز: 17
بازديد هفته: 67
بازديد ماه: 221
بازديد سال: 2,829
بازديد کل: 21,077
خبرنامه
 ایمیل خود را وارد کنید:

امکانات
آيه قرآن ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سوره قرآن ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
log
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مهدويت امام زمان (عج) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ذکر روزهاي هفته

یا حضرت معصومه، ای یادگار زهرا

بزم عزا به پا کن امشب برای بابا

ای شیعیان بیارید عطر و گلاب و قرآن

موسی بن جعفر آزاد، گردد ز کنج زندان

 

********** 

 

تاکه ما همسفر عشق به افلاک شویم / بارالها!مددی کن که همه پاک شویم

دست تقدیر چنان کن که پس از دادن جان / درجوارحرم عشق همه خاک شویم

 

********** 

 

پشت غزل شکست و قلم شد عصای او

هرجا که رفت، رفت قلم پا به پای او

شاعر «سکوت ـ ضجّه» زد و خُرد شد، ولی

نشنیده مانْد مثل همیشه صدای او

 

********** 

 

کسی که روح الامین است طایر حرمش

هجوم حادثه بر هم زد آشیانش را

به حبس و بند و شهادت اگر چه راضی شد

به جان خرید بلاهای شیعیانش را . . .

 

********** 

 

کن روان اشک غم ای شیعه به دامان امروز

تسلیت ده به شهنشاه خراسان امروز

کشته شد موسی بن جعفر ز جفای هارون

زیر زنجیر بلا، گوشه ی زندان امروز

 

********** 

 

ای بنای حرم عدل و امان را بانی

وی ز رخسار تو آفاقْ همه نورانی

که گمان داشت که با آن همه تشریف و جلال

یوسف فاطمه یک عمر شود زندانی؟

 

********** 

 

امشب شب عزای امام عالمین است

دل را هوای قبر غریب کاظمین است

باب الحوائج امشب حاجت روا گردیده

مهدی به یاد جدش، صاحب عزا گردیده

 

********** 

 

از جهان رفته با قلب خسته / نزد زهرای پهلو شکسته

راحت از جور و زنجیر کین شد / خاک غم بر سر مسلمین شد

 

********** 

 

چهار چوب نگاهت به چهار دیواری / اگر چه روز نداری، همیشه بیداری

مکیده است توان تو را لب زنجیر / برای دادن جان، جان من توان داری؟

 

********** 

 

کی میام به کاظمین / تا کنم شیون و شین

بعد از اون یه سر برم / سر تربت حسین

 

********** 

 

آن کـِه عالم همه در دست توانايش بود،

مرکز دايره غم دل دانايش بود،

هفتمين حجت معصوم ز ظلم هارون

چارده سال به زندان ستم جايش بود،

دل "موساي کَـليم" از غم اين موسي سوخت،

که به زندان بلا طور تجلايش بود…

 

********** 

 

آن زماني که دل مهيا شد

دفتر غم مقابلم وا شد

تا کِه آنرا ورق زدم ديـدم

نهمين صفحه نام موسي شد…

حضرت کاظِم "از عنايت خويش"

نظري کرد و سيـنه غوغا شد

 

********** 

 

ترسي از فقر ندارند گدايان کريم

دست خالي نروند از در احسان کريم

حاجت خواسته را چنـد برابر داده است،

طيب الله بِه اين لطف دو چندان کريم

کاظِميني" نشديم و دلمان هم پر بود"

بار بستيم به سوي شاه خراسان کريم

 

********** 

 

موسي شدي كِه معجزه اي دست وپا كني

راهي براي رد شدن قوم، وا كني

زنجير هاي زير گلويـت مزاحم اند

فرصت نمي دهند خودت را دعا كني …

 

********** 

 

آه هر چند غل جامعه بر پيکر داشت

بَر تنش باغ گل لاله و نيلوفر داشت

مثل گودال دچار کمي جا شده بود

فرقش اين بود فقط سايه ي بالا سر داشت

 

********** 

 

دستي رسيد بال و پرم را کشيد و رفت

از بالِ من شکسته ترين آفريد و رفت

خون گلوي زير فشارم که تازه بود

با يک اشاره روي لباسم چکـيد و رفت

 

********** 

 

اي شام تيره با مه انور چه مي کني؟

با اختران منظره گستر چه مي کني؟

گستَرده اي تو پرده اي از ابر بر زمين

با آفتاب صبح منور، چه مـي کني؟…

 

********** 

 

مثل يک تکه عبا روي زمين است تنش

آن قدر حال ندارد که نيفتد بدنش

جا به جا گَر نشود سلسه بد مي چسبد

آن چناني که مـحال است دگر وا شدنش

 

********** 

 

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

اين مرد نگهبانِ که حيا هيچ ندارد،

بد نيست بگـيرد جلوي آن دهنش را

 

********** 

 

فرمانرواي عالمين موسي بن جعفر

خورشيد شهر کاظين موسي بن جعفر

به درد غـريبي      تو هستي معالج

نواي دل من       يا باب الحوائج

يا باب الحَوائج يا موسي بن جعفر

 

**********  

تقاص

 بگير اَز دشمن ظالم تقاصم

خدا از دست هارون کن خلاصم

آزار…

مرغِ قفسـي راحتي‌اش بيشتر از من

چون کس دگر آزار نمي‌داد تنش را،

 

********** 

 

اي حجت داور موسي بن جعفر آه موسي بن جعفر

گل ياس پرپر  موسي بن جعفر آه موسي بن جعفر

اَشکـم گره خورد   با سوز و آهت،

زندان بغداد        شد قتلگاهت

باب الحوائج "موسي بن جعفر"

 

********** 

 

آهستهِ گـذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذّیّت نکند پيرهنش را

اصلاً بگذاريد رویِ خاک بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

 

********** 

 

مي خواستند داغ تو را شعله ور کنند

وقتي که سوختي همه را با خبر کنند

مي خواستند دفـن شوي زير خاکها

تا زنده زنده اَز سر خاکت گذر کنند

مي خواستند شام غريبان بپا کنند،

 

********** 

 

با ديده گريان و با قلب مضطر / ناله دارم در غـم موسي بن جعفر،

با غل و زنجير از زندان بَغداد / "يوسف فاطمه(س)" گرديده آزاد…